هنوز گاهی یاد همه ی روزهای رفته ام می افتم، نگاهم می کنم توی واژه های نگفته ام و دلم برای بیست سال نبودنم تنگ می شود، و نمی دانم چند سال دیگر هم، و برای رفتنم و تمام شدن تمام من و نامم. ولی چار ماه هنوز هم زمان زیادی است، آن قدر که می شود فراموش کرد، شد. وقت است که همه ام را جا بدهم توی سه تا نقطه.
پ.ن: به رسم ادب که چیز زیادی ازش نمی دانم و نمی خواهم هم، انگار تشکر می کنم از همه ی کسانی که اینجا آمدند و رفتند و کندند و بردند و ماندند و بودند و هستند و شاید باشند و، راستی، من اینجا را دوست داشتم.
...